تبليغاتX
Shaparak
Hikari
 
تو رو به خدا یکی به من بگه دوستان داخل این سازمان کوفتی سنجش، خیلی ببخشید! چه غلطی می کنن که برای یه سوال باید سه تا جواب وجود داشته باشه؟ها؟!

گل بگیرن در این وزارت علوم رو که باید از غلط و غلوطهاشون هم بکشیم! مدتها بود که چیزی نتونسته بود اینقدر عصبانیم کنه.

خراب بشه این مملکت که دیگه حتی یکذره هم دوستش ندارم...

|+| نوشته شده توسط Shaparak در یکشنبه نهم بهمن 1390
 
آ خدای من... =__="

با اینکه هیچ زمان تو زندگیم روابط شلوغی نداشتم، باید اعتراف کنم که محدود کردن ارتباطاتم با آدمها به طور موقت برام کار مشکلیه. حالا به هر دلیلی که میخواد باشه...

اینقدر که به جای اینکه نگران کتاب 800 صفحه ای جلو روم باشم، بیشتر نگرانم که مبادا تا 25 ام از کمبود ارتباطات تلف بشم XD



|+| نوشته شده توسط Shaparak در جمعه هفتم بهمن 1390
 
من آخرش هم نفهمیدم تعریف کتابخونه نزد این ملت چیه بالاخره!

امروز صبح گفتم بد نیست محض تغییر محیط هم که شده برم کتابخونه یه چند ساعت. کتاب حقوقی آکبند هم داشتم؛ خلاصه برداشتمش و رفتم کتابخونه.

یه دختری جلوی من( و البته بغل! پشت! و طرفین هم به همین ترتیب بود! به جز چند نفری استثناء) نشسته بود که ابتدای ورود من کتابهاش بود، اما خودش نبود. بعد از 10 دقیقه با یه فنجون آب جوش اومد و مشغول چای خوردن شد.

یک ربع بعد باز پاشد رفت بیرون و تا نیم ساعت بعد اصلا برنگشت! و بعد از برگشتن هم دو بار این جریان تکرار شد. ( بعد جالب اینجا بود که بعد از هربار بازگشت هم یکدور دستش رو کرم میمالیدXD )

بعد هم سر ساعت 12 رفت برای ناهار و این جریان تا 5 بعد از ظهر ادامه داشت.

نشون به اون نشون که من کتابم رو تموم کردم و پاشدم که بیام خونه، این دوستمون هنوز 5 بار کتاب جلو روشو ورق نزده بود :دی

داشتم فکر می کردم نوبت آقایون چطور می تونه باشه؛ بعد به این نتیجه ی مبرهن تاریخی! رسیدم که احتمالا تعداد زیادی از دوستان "علاوه بر" خوردن، حرف زدن و خوابیدن، هر بار وقت مبارکشون رو صرف نوشتن شماره و مشتی جملات رکیک روی میز -صندلی های کتابخونه میکنن!! لول

خلاصه که تصور می کنم این کارکرد کتابخونه رو احتمالا فقط تو مملکت خودمون میتونین پیدا کنین!

|+| نوشته شده توسط Shaparak در چهارشنبه پنجم بهمن 1390  |
 
برای پیدا کردن اشیاء گم شده داخل اتاقت راه های بهتری از به هم ریختن و هم زدن اتاق هم داری باور کن!

مثلا اینکه 10 دقیقه بشینی سرجات و مثل آدمیزاد فکر کنی که ممکنه کجا گذاشته باشیشون؛ هووم؟ =__="

|+| نوشته شده توسط Shaparak در جمعه سی ام دی 1390  |
 
فنجون قهوه رو گذاشتم جلوم موندم بخورمش یا نخورم!

بعد از عمری یهو به این حس رسیدم که باید قهوه م رو عوض کنم والا امکان داره بعداز خوردن یک جرعه دیگه همه رو برگردونم بیرون!

دلم برای یه لیوان گنده لاته با طعم آذر تنگ شده.لول


|+| نوشته شده توسط Shaparak در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390
 
داره برای آخر اسفند میاد ایران...

بهش میگم نمیدونی یادآوری روزهای با هم بودن برای من چه احساس دوست داشتنی داره. از فکر اومدنت ذوق می کنم؛ انگار که خوابی، خیالی،چیزی...

بذار یکبار دیگه بشینیم با هم هانی اند کلاور ببینیم و بنالیم از اینکه چرا همیشه درگیر منطق بودیم و نشد!...

تا خرخره حسادت بورزیم به تاکه موتو با دوچرخه ش که باهاش به ته دنیا رسید...

هی آذر... دلم برات تنگ شده؛ تنننگ...

|+| نوشته شده توسط Shaparak در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390  |
 
این روزا مردم...

یه جوری زیرابی میرن که دلت میخواد بهشون بگی،

من نگاه نمی کنم

بیا بالا یه نفسی بکش

لااقل خفه نشی!

|+| نوشته شده توسط Shaparak در سه شنبه ششم دی 1390  |
 

دیشب یکی از اون شبهای خوشایند بود.

اینقدر خوشایند که چیزی نمونده بود از خوشی میز رو گاز بزنم. فقط به این خاطر که دو تا از Ost Collecton هایی که نزدیک به نه ماه تمام انتظارشون رو میکشیدم دیشب Release شدن و وای که چقدر زیبا هستن. چقددر فوق العاده... مدتها بود که اینطور از ته دل احساس شادی و سرخوشی نکرده بودم...



|+| نوشته شده توسط Shaparak در جمعه دوم دی 1390  |
 
هیچ اهمیتی نداره که چند سال داری و احساس میکنی که چقدر خودت رو تا خرخره میشناسی. گاهی تو زندگی در موقعیت های جدیدی قرار میگیری که باهاشون آشنایی نداری.

تجربه؛ نامیه که ما به موقعیت های جدیدمون میدیم.

امروز در نهایت به این حس رسیدم که چطور میشه تعادلی برقرار کرد بین امکانات و چیزهایی که ما به اونها برای رضایت خاطر نیاز داریم.

این حس سخت به دست اومد؛ اما به من احساس آرامش خاطر داد.

این حقیقتیه که ما بیش از خیلی ها دستمون برای بلند پروازی بسته ست؛ اما این خیلی درست به نظر نمیرسه که همه چیز رو گردن شرایط بندازیم. هووم؟ :-)

پس خصلت آدمیت ما چطور میشه...


حالا بعد از همه ی این حرفها...

میمونه این حقیقت که من چطور باید تا آخر فصل 4 تا نقد و 2 تا مقاله بنویسم و 3 تا مقاله و یه پایان نامه ی لینوکس ادیت کنم؟ XD

حالا اصلا کارهای اساسی دیگه بماند.

لول...



|+| نوشته شده توسط Shaparak در سه شنبه پانزدهم آذر 1390
 
 


Natsume Yuujinchou San OP Single - Boku ni Dekiru Koto


Catalog Number: ESCL-3759
Release Date: Sep 07, 2011
Publish Format: Commercial
Release Price : 1223 JPY
Media Format: CD
Classification: Vocal
Published by: Epic Records
Performed by:HOW MERRY MARRY


Track List:

01.僕にできること / Boku ni Dekiru Koto
02 . ティニー / Tiny
03. MADE IN "I LOVE YOU"
04 . 僕にできること Instrumental


Download
|+| نوشته شده توسط Shaparak در دوشنبه چهاردهم آذر 1390  |
 ...


The New Adventures of the Black Stallion: ED Theme [+]
(Irish Flute)

بچه که بودم یکی از سرگرمی های بسیار مورد علاقه م این بود که اوپینگ و اندینگ تم سریالها رو روی نوار کاست ضبط کنم. اگر بی کلام و مورد علاقه ی خاصم هم بودن که چه بهترتر!

یه ضبط صوتی هم داشتیم حسابی بزرگ و سنگین بود. هی اینو بلند میکردم خروکش طرف تلویزیون، کمین می کردم که آخرش بشه، یا اینکه سریال شروع بشه، من آهنگش رو ضبط کنم.

همین چند وقت اخیر فهمیدم که یکی از دوستان نسبتا با این عادت قدیمی آشناست. اضافه کرد"و هیچوقت هم آهنگ رو تا ته نمیداد!"
لول. چقدر این حس برای من آشنا و خوشایند بود. ناخوداگاه خنده م گرفت از این حرف. و واقعا هم همینطور بود. هیچوقت هم نتونستم اندینگ فلوت آیریش The Adventures of Black Stallion رو تا انتها ضبط کنم.

خیلی از اون روزها میگذره. و این عادت او س تی دوستی هنوز در من باقیه.
و چقدر لذت بخشه، گوش دادن برای N امین بار به او اس تی هایی که محبوب دوران کودکیم بودن؛ و البته؛... هنوز هم... ;-)


|+| نوشته شده توسط Shaparak در پنجشنبه دهم آذر 1390  |
 ...
چند روز پیش در راستای آموزش نقدنویسی و شناخت داستان داشتم به یکی از بچه ها کمک می کردم یه داستان معنا گرا رو_یه انیمه شورت مووی رو در واقع_، که بهش معرفی کرده بودم رو نقد کنه.

این فیلم کوتاه در مورد تاثیر کلام هست و کار یکی از کارگردانهایی هست که من بسیار کارهای معنا گراش رو دوست دارم.

اسم این فیلم کوتاه 水のコトバ ست. به معنی کلام آب. آخر این فیلم کوتاه یه صحنه ای داره که فوق العاده دیدنیه. و سمبل بسیار زیبایی از تاثیر کلام هست که در واقع نقطه ی اوج داستان به شمار میره. بسیار هم زیبا به تصویر کشیده شده و موسیقی بسیار هماهنگ و جالبی داره.

تو این صحنه که خیلی هم قصد باز کردن و اسپویل معناییش رو ندارم، نشون میده که چطور ماهی و حباب ها از سطح بالا میان و دیده میشن.

همه ی اینها رو گفتم که بگم چند شب پیش بعد از مدتها، خواب این صحنه ها رو میدیدم.

اصلا نمی تونم بگم چطور بود. تمام شب رو تا صبح نیمه خواب و بیدار بودم و این صحنه چندین و چند بار تکرار شد در حالی که روی پل ایستاده بودم.

میتونم بگم احساس داستان کامل به خوردم رفت! اون لحظه که ماهی با حبابها بالا میومد... و واقعا در وصف ناید!

نمی تونم بگم چقدر حیرت انگیز بود!

گاهی خوابهایی میبینم که حسهای غریبی دارن و خیلی لذت بخش ان. تجربه های جدیدی هستن؛ اینقدر که مطمئنم هیچ زمان در بیداری تجربه شون نخواهم کرد...

البته انگار تعدادشون جدیدا خیلی زیاد شده.لول

فکر کنم دارم پیغمبر میشم XD

|+| نوشته شده توسط Shaparak در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1390
 ...

هیچوقت نفهمیدم که این کاراکتر چطور شد قسمتی از روح و روان من. مثل اینکه انعکاسی باشه از حسِ ترسِ از دست دادن، حس اهمیت دادن، نگرانی و حس دوست داشتنی که درون من هست.

بعد از گذشت چندین سال هنوز گه گاه خوابش رو میبینم. خواب پسرکی نحیف و مریض که هر آن ممکنه فروبریزه.

دستم رو دراز میکنم؛ اون هم دستش رو دراز می کنه. حسی مثل اصابت نوک انگشتها به هم. مثل انعکاسی، سایه ای، چیزی... از روح و موجودیت من؛ اما...

این رو خوب میدونم؛ که اون، "من" نیستم...

The Time When I Found You...

:-)

|+| نوشته شده توسط Shaparak در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390
 ...
امشب داشتم یه داستان میخوندم، که برام به شدت تداعی گر کتاب سیبل بود.

خوب بادم هست که این کتاب چقدر حس غریب و ناملموسی برای من داشت. خوندش واقعا ترسناک بود و در عین حال نمیتونستم از روی سطرها چشم بردارم.

سیبل، داستان دختری بود در دنیای واقعی که 14 شخصیت(اگر اشتباه نکنم.شاید هم 12 تا) داشت. هر کدام با ویژگی های کامل، اعم از اسم و مشخصات ظاهری. هر زمان امکان داشت یکی از شخصیتهاش بروز کنه و وقتی نوبت به بعدی میرسید، چیزی از شخصیت های قبلی به یاد نمی آورد. ممکن بود به یکباره خودش رو وسط خیابون بببینه، اما نمی دونست کجاست و چرا.


این داستان هم در واقع داستان زندگی یه همچین آدمی رو روایت می کرد.

حتی میشه گفت تا اندازه ای هم تداعی گر زندگینامه ی پاگانینی نوازنده ی شهیر ویولن بود برام.

داستان از پسربچه ای صحبت می کنه که پدرش نوازنده ی سرشناسی بوده و این بچه رو با برنامه ی قبلی و با هدف سرمایه گذاری رو استعداد موسیقاییش به دنیا میاره و از کودکی تحت تعالیم شدید بهش آموزش میده. هر زمان این بچه از پس نوازندگی بر نمیومده، از طرف این پدر مورد ضرب و جرح قرار میگرفته و این جریان اینقدر ادامه پیدا می کنه تا این پسر دو شخصیت کاملا متناقض درونش به وجود میاد.

یکی علاقمند به موسیقی و یک ویولنیست تمام عیار، و دیگری منزجر از موسیقی و از نیمه ی دیگر خودش.

شخصیت اولین این پسر، شخصیتی بود موسوم به شخصیت سفید که چیزی از خاطرات وجه دیگر به یاد نمی آورد. ممکن بود یک روز صبح از خواب بلند بشه و شخصیت سفیدش نمود پیدا کنه و شب چه بسا که شخصیت سیاه چیزی از وجه دیگرش به یاد نیاره و فقط آگاه باشه که "دیگری ای" وجود داره.

زمان خوندن این داستان با یادآوری تمام حس های غریبش اینقدر توی مونیتور بودم که گذشت زمان رو احساس نکردم. چیزدردناکیه و مستندات نشون داده که حقیقت داره.

اسمش؟

متاسفم!:دی از اونجایی که قلب همه تون مثل فرشته ها پاک و سفیده، خوندنش بهتون توصیه نمیشه.:دی چون فردی که در نهایت موفق میشه بعد از سالها دو شخصیت این پسر رو با محبت و توجه ش در هم ادغام کنه، پسریه چندین سال بزرگ تر از خودش که او بعدها به خاطر این همه صبر و  محبت بهش عشق میورزه.


پ.ن: از سیبل تصویری همیشگی و هول انگیز تو ذهنم باقی مونده. تصویری از شهرکی خالی از سکنه، شیشه های شکسته، خورشید در حال غروب، آسمان سرد و بدون ابر زمستون و سیبلی که بعد از بیدار شدن شخصیت حقیقیش با وحشت به این فکر می کنه که من کجام؛ اینجا... کجاست...

|+| نوشته شده توسط Shaparak در یکشنبه هشتم آبان 1390  |
 ...
تا شرایط تو زندگی یه جوری میشه که من احساس می کنم میتونم برای خودم خریت کنم، باز یهو ورق یه طوری بر میگرده که انگار میگه بابا به تو نیومده! :دی

شاید واقعا درستش همین باشه. به هر صورت همیشه تو زندگی برای خریت کردن وقت هست:دی شاید بعدا بشه با پول قلمبه توی جیب بهتر خریت کرد.نمی دونم :دی

ولی خب میدونی؟ هیچکس جلوی آدم رو نمیگیره که در طول این مسیر دست به حرکات متحیرالعقول نزنه و من از این بابت خوشحالم.

منطق!منطق! این چیزیه که من همیشه بر خلاف ذات احساسیم ازش زجر میبرم مقداری.این تمایلات پارادوکس گونه که نمی دونم از کجا اومدن واقعا؟  ولی شاید که بعدا به کاری اومدن.

به هر حال...لول


Dream of Life!!


|+| نوشته شده توسط Shaparak در شنبه شانزدهم مهر 1390  |
 
 
بالا